تبليغاتX
PDF برنامه توبگو با اجرای حمیدرضا مولا همین هفته از شبکه جهانی www.tobegoo.com شیما جان تولدت مبارک توبگو توبگو

tobegootobegoo

tobegootobegoo

http://tobegootobegoo.blogfa.com

توبگو توبگو

توبگو توبگو

توبگو توبگو

توبگو توبگو

شیما جان تولدت مبارک

متاسفانه کار زیبایی به مناسبت تولد یک عزیز شیما گل انجام داده بودم که در ایران باز نمیشه ولی حتما دنبالشو میگیرم و براتون خواهم گذاشت.

شیما جان تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر هم از طرف خودم و بچه های توبگو، حمید عزیز و خانواده ام روز میلادتو تبریک میگیم بهت.

یک دریا شبنم، یک دشت شقایق، یک آسمان ستاره تقدیم تو باد ای گل همیشه بهارم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:29 توسط |
دلم هواتو کرده بود ای دوست ...

 

یه چند وقتی هست که چشام دنبال نگاهته. یه چند وقتی هست که دلم دنبال بهونست. دوست داره بباره، اشک بریزه، دونه دونه. دلم تنگه واسه صدات . اون شیرین زبونیهات. واسه اون صدای نازت. واسه درد دل کردن با دلت. راهم راه تو بود حرفم ،حرف تو بود. امروز یاد خنده هات افتادم. یاد حرف آخرت . دلمو شکندی اما عیبی نداره ای رفیق. تو بوی تنها دل خوشی من، تو این دنیای بی محبت. شده کار این دل هر شب حرف زدن با عکست. هنوز تو خیالم میشینم پای درد و دلت. یکی تو میگی، یکی من میگم. هنوز دوستت دارم، اما تو خیالم. میدونم میخونی این نوشتمو اما دیگه دیره، شکستی غرورمو.

آره دلم خیلی وقته که تنگ شده برای یک دوست. یک خواهر. تقریبا 2سالی هست که می شناختمش. اما اون این دوستی رو  جدا کرد با یک دیوار سنگی. بینمون یک خط قرمز کشید.راهمون  جدا شد از هم. من این ور و تو اون ور. خواستم فقط بهت بگم دلم برات تنگ شده و فهمیدم اگر نتونیم کسی رو فراموش کنیم، بدونیم که هنوز در خاطرش هستیم. تو تنها کسی بود که عاشقانه دوستش داشتم و جای خالی خواهر گمشده ام رو پر کرده بودی.

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی همیشه در خیالتم اگر چه بی خیالمی

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:4 توسط |
سمانه از اهواز ،، خانمها فرشته هستند یا آقایون با ذکر دلیل،،
 

موضوع این بار و جنجالی توبگو را سمانه جون از اهواز انتخاب کرده ،، خانمها فرشته هستند یا مردها. با ذکر دلیل که چرا اینگونه هست،،. به نظر من موضوع جالبی هست و فرشته بودن به مرد یا زن بودن هیچ ربطی نداره. درسته همیشه میگند زن یا مادر فرشته هست ولی واقعا فرشته بودن در آقایون بیشتر هست اینو من از تجربه خودم میگم. من در این رابطه بعد نظدمو مفصل میدم اما اینو بگم که زنها فرشته با دم هستند و آقایون با شاخ یا شاید هم برعکس.

برای شرکت در این موضوع زیبا میتونید به سایت

 http://tobegoo.com

مراجعه کنید و با بقیه بچه های گل توبگویی در تبادل نظر شرکت کنید چون واقعا نظرهای خوندنی و جالبی در این سایت میشه.

اگر یادتون باشه آهنگهای درخواستی قرار بود در این وبلاگ بزاریم.هر بار 3هنرمند مهمان توبگو توبگو میشن و این بار مهدی مقدم، رضا صادقی و ساسی مانکن هستند. آهنگهاتون رو از این سه عزیز در قسمت تبادل نظر بزارید و و با ذکر اسم، اگر دوست داشته باشید عکستون و حتی تقدیم میشه از طرف شما به عزیزتون  بطور قرعه پخش میشه. یادت نره انتخاب کنی.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:16 توسط |
عکس نامزدی سحرناز و مهدی و کلیپ التماست میکنم با صدای فتاح فتهی
 

دلتنگم برای تو، زندگی ام فدای تو، این قلبم هدیه ای ناقابل، تقدیم تو

نفس کشیدنم مدیون توام، من گرفتار توام، به خدا تا آخرین نفس وفادار توام

 

 

مثل همیشه با خوندن احساسات مهدی گل آروم مشم و نوشتنشو خیلی دوست دارم

اگر یادتون باشه چند وقت پیش نامزدی سحرناز و مهدی رو اعلام کردم و امروز دوست دارم که چند عکس زیبای نامزدی از این دوتا زوج جوان رو بهتون نشون بدم. واقعا سحرناز زیبا شده بود و براش آرزوی بهترینها رو داریم و امیدواریم که همیشه خنده روی لبهاش باشه و در کنار کبوتر عشقش خوشبخت.

. همچنین این کلیپ فتاح فتهی هست با اسم التماست میکنم با اسپانسری حمیدرضا مولا و توبگو. امیدوارم که خوشتون بیاد.

 


 


Original Video - More videos at TinyPic
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:19 توسط |
من و زندگی من
 همدم من در این طوفان دریا، سارا                عشق من در اوج سفیدی ها، سارا

زیباترین ستاره در آسمان شبها، سارا           خورشید درخشان من در روزها، سارا


Original Video - More videos at TinyPic  

بازم برای آغاز از احساسات مهدی عزیز کمک گرفتم و اگر خودش خواست میتونه ادامه این احساس رو برای شما دوستان در قسمت نظرها بنویسه.

سارا هستم متولد 7 آبان 1363 در شهر شیراز، بیمارستان شیراز در ساعت 12.55 به گفته ی پدرم و ساعت 2 بعدازظهر به گفته ی مادرم بدنیا امدم. پدرم داریوش متولد شیراز و مادرم سهیلا متولد آبادان هست. عاشق همدیگه بودند وبرای عشقشون جنگیدند و با عشق دو فرزندانشون رو بزرگ کردن. سعید متولد تهران و فرزند اول این آشیانه ما هست. 13 سال در ایران زندگی کردم در صادقیه و در سالهای آخر در نارمک تهران اقامت داشتم. پدرم نظامی و دوره خلبانی رو گذراندواین قانون نظامی بودن همچنان در خانه ی ما هست. مادرم فوق دیپلم خودش را در افتصاد گرفت و مدتی به پرستاری مشغول بود و از اونجایی که پدرش خیلی متعصب بود نتونست به شغل رویایی خودش بپردازه. از طرف خانواده مادری مورد توجه و مهر و محبت قرار گرفتم . تا 2سالگی متاسفانه کسی باهام صحبت نکرد و زبان خیلی دیر باز کردم و این باعث نگرانی بیش از حد پدر و مادرم شده بود بطوری که کارم به دکتر و آزمایش کشیده شد و امروزه به قول گفتنی پدرم زبونت اینقدر باز شده که ای کاش تخم کفتر کمتر بهت داده بودیم که ازم انتقاد نمیکردی. پدر و مادرم دختر دوست بودند و بخوصوص پدرم که من رو در ناز و نعمت بزرگ کرد. هیچ وقت نخواست من دچار احساسات دختر رو نه بشوم و به همین دلیل از بچه گی توپ فوتبال جلو پام گذاشت و بجای خاله بازی، من در کوچه و خیابان در حال بازی فوتبال و کارت بازی با پسرها، با برادرم ماشین بازی و دوچرخه سواری میکردم و هم بازیی برای او بودم. مادرم از کوچکی من رو با مقام زن بودن آشنا و من رو روی پای خودم رها کرد که آزادانه زندگی کنم و تا کنون هم تنها حامی من در زندگیم هست. از سال 99 راهی غربت شدم و این غریبی باعث شد که دختری مستقل بشم و به آرزوهایی که در ایران بدست آوردنش سخت بود، برسم. همیشه دوست داشتم که پسر باشم و به همین دلیل کارهای پسرونه خیلی انجام میدم و از کفش پاشنه بلند و آرایش و کبف بدم میاد.به قانون علاقه زیادی دارم و به همین دلیل دیپلم خودم را در رشته قانون و اقتصاد گرفتم و در حال حاضر دانشجوی لیسانسه در رشته قانون و مدیریت بازرگانی بین الملی هستم. دوست دارم آنقدر در کارم استاد بشم که روزی بتونم بر آقایون مدیریت کنم و دستور بدم. در سال 2005 گروهی در آلمان تشکیل دادم به اسم جوونهای بی حد و مرز البته نه از نظر منفی بلکه این گروه باعث شد که جوونهای خارجی اعتماد به نفس پیدا کنند و برای آزادی و حق و حقوق خودشون بجنگند. این گروه مورد توجه خیلیها قرار گرفت و هم اکنون د رسراسر آلمان همچنان هست. من و خیلیها یاد گرفتیم با بزرگان بر سر یک میز قرار بگیریم و صحبت کنیم. برای جق نفس کشیدن و بودن بجنگیم و بگیم که ما هستیم و خواهیم بود چون آینده آلمان هستیم. در مجلس راه پیدا کنیم و قانونی بیاریم که خیلی از آوارگان در این کشور بتونند برای آینده خودشون هدفی پیدا کنند و مثل بقیه شهروندان زندگی کنند. از این بابت خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم که تونستم با بعضی از وزرای اتحادیه اروپایی نشستی داشته باشم و ایران رو طوری نشون بدم که واقعا هست. شبهای ایرانی و سمینارهایی رو در شهر خودم برقرار کردم که بقیه آدمها بتونند با ایران و ایرانی آشنا بشوند و با بزرگان  ایرانی و افتخارات ایرانی. کتاب خوندن رو دوست دارم و همیشه دوست دارم چیزهای زیادی و جدید یاد بگیرم. دختر مغرور و کینه یی هستم. برای من خط وسطی وجود نداره. یا از کسی خوشم میاد و یا بدم میاد. بینهایت رک و بلبل زبون. مجرد. از شکست بدم نمیاد چون معلم خوبی برای پیروزیم هست. کمک کردن رو خیلی دوست دارم و بیشتر از وقتموصرف حل مشکلات دیگران میکنم. اینو از پدر و مادرم یاد گرفتم. همیشه خوب نیست چون ضربه های زیادی دیدم. راستی یادم رفت بگم لجبازم. از نداشتن و دیده نشدن متنفرم. بهترین دوست و همدم زندگیم و تنهایم قلم و دفتر شعرم هستن که همه سنگینیهای منو به دوش خودشون میکشند. شعر نوشتن رو خیلی دوست دارم و دوست دارم روزی برسه که بتونم زندگیمو بصورت کتاب در بیاورم. پدر و مادرم رو خیلی اذیت کردم و شاید این تجربه یی بشه برای دیگران.در سال 2006 موفق شدم که به اولین آرزوی خودم اونم از سر لجبازی و اثبات به یک دوست به مدل شدن فعال بشم و تونستم برای شرکتی شروع به کار و دارای کارت مدلی بشم و در آلمان به عنوان مدل به ثبت برسم هرچند قد بلندی ندارم . خیلی زود پله های موفقیت رو بالا رفتم و تونستم اواخر همین سال برای کریستین دیور در غرفه مشغول به کار، برای اس اولیوا در فشن لباس و برای سالنهای زیبایی و عکاسان خوب کار کنم. در سال 2007 در یک جشنواره عکس شرکت کردم و تونستم به عنوان دختری در 3 شخصیت برنده بشم و یک نمایشگاه عکس سارا در این شهر برگذار بشه. در همین سال افتخار بزرگی، آشنایی با گارگردانی بزرگ در شهر هامبورگ بود که دعوت به فیلمی شدم. اما با مشورت با هنرمندی در ایران برای فیلمنامه وبا مخالفت مادرم این فیلم رو رد کردم هرچند که یکی از آرزوهام بود. تجربه جلو دوربین بودن رو داشتم و تاترهایی هم بازی کردم که میشه در یوتوب اونها رو دید. سال 2009 برای یک طراح لباس عرب کار کردم که یکی از زیباترین شبهای زندگیم روی این صحنه حضور داشتن بود. مدتی بعد برای یکی از آرایشگرهای  فشن شهر کمنیتس کار کردم و قراردادی با یک مجله زیبایی بستم که اونم زیبا بود.همیشه گفتم همه دختران ایرانی زیبا هستن چون باطنی زیبا دارن.

عاشق شدم و عشق رو خیلی دوست دارم و حتی این عشق باعث اشک ریختن من شب زنده داریها و تنها بودن من شده که برای اولین بار احساس کردم که زن هستم. دوست دارم با فرهنگهای مختلف آشنا بشم و به همین دلیل سفر رو دوست دارم.کنجکاو و تنبل هستم.مجری گری رو دوست دارم اما از میکروفون میترسم.تعداد دوستانم از تعداد اگشتهای دستم کمتر هستند و دوست ندارم دورم زیاد شلوغ باشه. زیاد اهل درد و دل کردن نیستم و اگر هم کنم اون فرد برام خیلی عزیز بوده. به درد دل اطراقیانم با دل و جون گوش میدم.رقص و آواز رو دوست دارم و به مدت 3سال گروه رقصی هم داستم که دوران قشتگی بود مخصوا زمانی که با لباسهای محلی ایران در فستیوال فرهنگهای مختلف و رقص شرکت کردیم. بعضی اوقات حسودم. وقت برام خیلی با ارزشه. از نصیحت کردن بدم میاد. از بلندی و آب خیلی میترسم. این تنها ترس من در زندگی هست. و شاید جالب باشه که بدونید من هیچ آرزویی در زندگیم ندارم. با خنده دیگران شاد میشم و پا به پاشون غصه میخورم.

 این مختصری بود از زندگی من. هر سوالی هست با کمال میل جواب میدم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:30 توسط |